تبليغاتX
شهر عشق

شهر عشق

وارونه می شویم

اینجا سرزمین واژگان واژگون است:
جایی که گنج جنگ میشود...
درمان نامرد میشود...
قهقهه هق هق میشود...
اما دزد همان دزد است و درد همان درد...

 

 

صاحب اثر : نا معلوم


 

نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه دوم بهمن 1390 ساعت 1:35 موضوع | لینک ثابت


چقدر احساساتمان را محک می زنیم ؟


 




 

نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ساعت 21:46 موضوع | لینک ثابت


دل تنگ مي شوم

اینبار دلم برای خودم تنگ شده است

چند وقتیست که خودم را ندیده ام. دلم برای تمام باور ها و انگیزه هایم تنگ شده.

اصلا یادم نمی آید کجا قرار بود بروم. تمام قرار ملاقات هایم با خودم را فراموش کرده ام

اما نمی دانم

  چرا بعضی وقت ها احساس می کنم کسی سایه به سایه به دنبال من است ؟

نمی شناسمش

فرار که می کنم باز می بینمش

چقدر شبیه من می کند خودش را؟

فهمیده به دنبال خودم هستم 

 می خواهد فریبم دهد.

نه من فريب نمي خورم . هر كس مرا نادان فرض كند امانش نمي دهم

بايد نفس هايش را به شماره بياندازم تا مرا بازي نگيرد...

...

...

حالا راحت به دنبال خودم مي گردم

دل تنگ تر شده ام

اما نمي دانم چرا نمي يابمش ؟

... 

نمي يابمش ؟؟؟؟

نمي يابم


 

نوشته شده توسط سپیده در جمعه بیست و سوم دی 1390 ساعت 0:44 موضوع | لینک ثابت


در محفل استاد

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم می گذرد

و فقط خاطره ای خواهد ماند

   لحظه ها عریانند

بر تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز 

استاد سهراب سپهری 


 

نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ساعت 20:12 موضوع | لینک ثابت


لا به لای دفتر چه خاطراتم ... باز گم شده ام

نمی دانم چرا انقدر تغییر کرده ام ؟

خودم با خودم در جدالم . همیشه در جدال بوده ام اما ...

اینبار

در مقابل خودم ایستاده ام . نمی دانم منطق و عقل کجای این میدانند

 و   احساس و عشق کجا؟

اصلا برای چه این روزها بیشتر از پیش احساساتم را گم می کنم؟

من

همان دیواری بودم که سنگهایم بستر استراحت ماهی هایی بود که از شنا کردن خسته می شدند

  و از ترس اینکه خوراک مرغان پر ادعا نشوند در سایه شیار های اندیشه ام پنهان می شدند

اما نمی دانم چرا

این روز ها تمام ذرات تنم سست شده اند

 و لابه لای آبرفت ها پنهان می شوند .

افکارم هم دیگر پناهگاه هیچ کس نیست ...

تمام شیار های ذهنم را خزه ها پر کرده اند و هیچ آبشاری قدرت پاک کردن خاطراتم را ندارد

اینجاست که نمی دانم  کجایم و چه می کنم

اینجاست که کوله بار می بندم و از تمام آنچه هستم و نیستم فرار می کنم

و اینجاست که می گویم :

دیگر من نیستم

و تغییر می کنم


 

نوشته شده توسط سپیده در جمعه نهم دی 1390 ساعت 21:27 موضوع | لینک ثابت


یلدایی می خواهمت

 

    امشب

 می توانیم با تنهاییمان گرم بگیریم

انگار

سپیده نیز انتظار هم صحبتی  را می کشد 

  که دیر می کند


 

نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه یکم دی 1390 ساعت 0:16 موضوع | لینک ثابت


باز کجا رفته ایم؟؟؟؟

گاهی باید نگاهمان را به زندگی تغییر دهیم .

گاهی نیاز است که بایستیم و مکثی کنیم . نگاه بیاندازیم به جایی که هستیم و جایی که باید باشیم.

چقدر راه را درست آمده ایم؟ کجای مسیر اهدافمانیم؟

گاهی فقط می توانیم فریاد بزنیم و از اعماق دل از خدا بخواهیم مسیر را جلویمان بگذارد

اما نه

انگار این خداوند بوده که همواره مسیر را برایمان رنگ می زده و ما بی توجه به منشا این زیبایی ها تنها محو تماشای رنگها بودیم.

کجا بودیم و هستیم .

خودمان هم خودمان را گم کرده ایم .

خداوندا

ای همراه ترین همراه

تمام ثانیه ها برایمان هولناک می شود

همچنان نور راهنمایی ات را از ما نگیر

هرچند که می دانیم ما توبه هایمان را به ثانیه نمی کشانیم و چنان می شکنیم که خودمان از این توانایی حیرت زده می شویم

بارالهی

در این دنیای تنهایی کنارمان بمان و یاریمان کن

ای مهربان


 

نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ساعت 0:37 موضوع | لینک ثابت


اشکباران

باسم رب الحسین علیه السلام

 

با اشك‌هاش دفتر خود را نمور كرد
در خود تمام مرثيه‌ها را مرور كرد
ذهنش ز روضه‌هاي مجسم عبور كرد
شاعر بساط سينه زدن را كه جور كرد

احساس كرد از همه عالم جدا شده است
در بيت‌هاش مجلس ماتم به پا شده است

در اوج روضه خوب دلش را كه غم گرفت
وقتي كه ميز و دفتر و خودكار دم گرفت
وقتش رسيده بود به دستش قلم گرفت
مثل هميشه رخصتي از محتشم گرفت

باز اين چه شورش است كه در جان واژه‌هاست
شاعر شكست خورده طوفان واژه‌هاست

بي اختيار شد قلمش را رها گذاشت
دستي زغيب قافيه را كربلا گذاشت
يك بيت بعد ، واژه لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس كرد پا به پاش جهان گريه مي‌كند
دارد غروب فرشچيان گريه مي‌كند

با اين زبان چگونه بگويم چه‌ها كشيد
بر روي خاك و خون بدني را رها كشيد
او را چنان فناي خدا بي‌ريا كشيد
حتي براش جاي كفن بوريا كشيد

در خون كشيد قافيه‌ها را، حروف را
از بس كه گريه كرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه كم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت كار و سپس آسمان گداخت
اين بند را جداي همه روي نيزه ساخت
خورشيد سر بريده غروبي نمي‌شناخت

بر اوج نيزه گرم طلوعي دوباره بود
او كهكشان روشن هفده ستاره بود

***
خون جاي واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...
پيشاني‌اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
خود را ميان معركه حس كرد و بعد از آن ...
شاعر بريد و تاب نياورد و بعد از آن ...
در خلسه‌اي عميق خودش بود و هيچ‌كس
شاعر كنار دفترش افتاد از نفس

شاعر: حمیدرضا برقعی


 

نوشته شده توسط سپیده در شنبه دوازدهم آذر 1390 ساعت 0:37 موضوع | لینک ثابت


ما را چه می شود

نمی دانم  چرا دیگر باران نمی بارد؟

چند روز پیش که آسمان یک سره می بارید!!!

آنقدر که فکر نمی کردیم تمامی داشته باشد.

نمی دانم .

ولی نه

انگار هر چه به محرم نزدیک تر شده ایم آه هایمان کمتر شده است

شاید اصلا بخاری ندارند

هی هی می کشیم و شیون می کنیم

اما آه های ما سرد شده است و دیگر بخاری ندارد

تا پیش از این روزها برای غم و غصه های خودمان  شیون می کردیم

آه های ما تمام عالم را ذوب می کرد و اصلا خودمان هم آب می شدیم

حالا نمی دانم چه می شود که برای اماممان که شیون می کنیم

حرارت وجودمان برنمی خیزد

آه های ما سرد است و بخار ندارد

حتی اشک های آسمان را هم یخ می زنیم

برف شد

دیگر آسمان هم اشکی ندارد و آه نمی کشد

شاید برگها این را فهمیده اند که می ریزند و زیر پا میکشند خودشان را

تا صدای خش خش جیغ و شیونشان عالم را از سکوت سرد ما رها کند

شاید

ما را چه می شود

ها


 

نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه نهم آذر 1390 ساعت 20:19 موضوع | لینک ثابت


گمشده

چند روزیست چشمانم بر روی مسیری از زندگی خیره می شوند

 انگار در آن گمشده ای انتظار پیدا شدنم را می کشد

بی هوا مرا به سوی خود می کشاند

می روم

باید بیابم آنچه نمی دانم چیست

جایی هستم که باید انتخاب کنم

میان ماندن و رفتن

جایی که باید از تمام خودم بگذرم و به تمام آنچه نمی دانم چیست    برسم

از آنچه می بینم

از افکار و دانسته هایم

و از تمام اعتقاداتم

     رد  می شوم

اما انگار باید جانم را هم بدهم

برمی گردم

من توانایی ادامه دادن ندارم

باید جا بزنم

ولی

پاهایم برنمی گردند

      دیگر متعلق به خودم نیستند

دستانم هم از تکاپو افتاده اند

ناگزیر

می روم

   و خودم را تبدیل می کنم

این دیگر من نیستم    سرگردانم

کسی را     می خواهم  که متعلق به او    باشم

نوری روبرویم می بینم

ناگهان متعلق به آن می شوم و مرا با خود

                  می برد

می برد   بزرگ می کند    و رشدم می دهد تا تمامم نور می شود

         نور

باید دوباره بیابمش و تمام نورم را سپاسش کنم

کجا رفت و چه شد نمی دانم

اما 

نه تمام خودش را صرف تمام من کرد     تا    نور   باشم

نورباشم !

نور باشم !؟

جایی مرا می خواهند

انگار گمشده ای انتظار پیدا شدنم را می کشد

انگار کسی باید تمامش متحول شود

انگار کسی  باید  نور  باشد

نور 

    باشد  


 

نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه دوم آذر 1390 ساعت 19:7 موضوع | لینک ثابت